اکوسیستم آموزشی دُرویان

بیش‌فعالی؛ از برچسب تا واقعیت

«بیش‌فعالی» اغلب برای توصیف رفتاری به کار می‌رود که از کودک دیده می‌شود؛ اما یک رفتار، لزوماً توضیح کاملی برای کودک نیست. این مقاله با رویکردی بین‌رشته‌ای و کتابخانه‌ای، به بررسی فاصله میان رفتار قابل مشاهده و واقعیت رشدی کودک می‌پردازد و نشان می‌دهد که رفتار مشابه می‌تواند از فرایندها و الگوهای رشدی متفاوتی شکل بگیرد. بر این اساس، مقاله بر ضرورت عبور از یک رفتار منفرد و توجه به رابطه میان توانمندی‌ها، دشواری‌ها و سرعت‌های متفاوت رشد تأکید می‌کند. در این نگاه، «بیش‌فعالی» پایان شناخت کودک نیست؛ بلکه نقطه آغاز فهم دقیق‌تر اوست.
بیش فعالی از برچسب تا واقعیت

بیش‌فعالی ؛ برچسبی که گاهی پیش از شناختن کودک به او داده می‌شود.
این بچه بیش‌فعاله.

گاهی این جمله فقط یک توصیف ساده است؛ کودک زیاد حرکت می‌کند، وسط صحبت می‌پرد، مدام از جایش بلند می‌شود، سریع سراغ چیزهای مختلف می‌رود یا مدت زیادی در یک فعالیت نمی‌ماند.

اما گاهی همین یک جمله آرام‌آرام به چیزی بیشتر از توصیف رفتار تبدیل می‌شود.
به یک تصویر.

کودکی که «بیش‌فعال» نامیده شده، کم‌کم در ذهن دیگران با مجموعه‌ای از ویژگی‌ها دیده می‌شود: بی‌قرار، عجول، حواس‌پرت، کنترل‌ناپذیر، دردسرساز یا حتی «کودکی که نمی‌تواند».

بیش فعالی از برچسب تا واقعیت
کودکی که «بیش‌فعال» نامیده شده، کم‌کم در ذهن دیگران با مجموعه‌ای از ویژگی‌ها دیده می‌شود: بی‌قرار، عجول، حواس‌پرت، کنترل‌ناپذیر، دردسرساز یا حتی «کودکی که نمی‌تواند».

اینجا یک اتفاق مهم رخ داده است:

ما از دیدن یک رفتار، به ساختن تصویری از کودک رسیده‌ایم.

در حالی که بین این دو فاصله‌ای وجود دارد که گاهی از خودِ رفتار مهم‌تر است.

یک کودک ممکن است زیاد حرکت کند.
اما این هنوز به ما نمی‌گوید چرا.

ممکن است در انتظار ماندن برایش دشوار باشد؛ ممکن است هنگام هیجان نتواند فعالیت خود را به‌سرعت تنظیم کند؛ ممکن است به محرک‌های محیطی واکنش زیادی نشان دهد؛ ممکن است در یک موقعیت خاص انگیزه کافی برای ماندن نداشته باشد؛ ممکن است ظرفیت توجه او در بعضی فعالیت‌ها بسیار بیشتر از بعضی فعالیت‌های دیگر باشد.

حتی ممکن است چند مورد از این فرایندها هم‌زمان در کار باشند.

پس نخستین پرسش مهم این نیست که:

«چرا این بچه این‌قدر بیش‌فعاله؟»

بلکه پرسش دقیق‌تر این است:

«ما دقیقاً چه چیزی را می‌بینیم؟»

یک کلمه برای یک کودک

«بیش‌فعال» یک واژه است؛ اما کودک، یک واژه نیست.

کودک مجموعه‌ای از توانایی‌ها، ویژگی‌ها، تجربه‌ها، نیازها و فرایندهای در حال رشد است که هیچ‌کدام لزوماً با یک سرعت پیش نمی‌روند.

بیش فعالی از برچسب تا واقعیت
کودک مجموعه‌ای از توانایی‌ها، ویژگی‌ها، تجربه‌ها، نیازها و فرایندهای در حال رشد است که هیچ‌کدام لزوماً با یک سرعت پیش نمی‌روند.

وقتی می‌گوییم «بیش‌فعاله»، در بهترین حالت داریم به بخشی از رفتار او اشاره می‌کنیم: سطح فعالیت، بی‌قراری یا دشواری در ماندن و مکث کردن.

اما همین توصیف، درباره بسیاری از چیزهای دیگر کودک چیزی به ما نمی‌گوید.

نمی‌گوید چقدر خوب می‌فهمد.
نمی‌گوید چقدر کنجکاو است.
نمی‌گوید هنگام علاقه‌مند شدن به یک موضوع چقدر عمیق می‌شود.
نمی‌گوید در روابط اجتماعی چقدر دیگران را می‌خواند.
نمی‌گوید احساسات خودش و دیگران را چگونه تشخیص می‌دهد.
نمی‌گوید چقدر می‌تواند ایده تولید کند.
نمی‌گوید در چه شرایطی می‌تواند خودش را تنظیم کند و در چه شرایطی این کار برایش دشوار می‌شود.

حتی درباره خودِ رفتار هم اطلاعات کاملی نداریم.

زیاد حرکت کردن با ناتوانی در کنترل حرکت یکی نیست.

زیاد حرف زدن با ناتوانی در گوش دادن یکی نیست.

تغییر سریع فعالیت‌ها با ناتوانی در تمرکز یکی نیست.

واکنش سریع با ناتوانی در فکر کردن یکی نیست.

این تفاوت‌ها کوچک به نظر می‌رسند، اما مسیر فهم کودک را تغییر می‌دهند.

پژوهش‌های رشد کودک نیز نشان می‌دهند که «فعالیت»، «واکنش‌پذیری» و «خودتنظیمی» بخش‌هایی متمایز از تفاوت‌های فردی کودکان‌اند و نمی‌توان همه آنها را در یک ویژگی واحد خلاصه کرد.

بنابراین شاید نخستین خطای ما همین باشد:

رفتار را می‌بینیم، اما آن را به جای توضیح رفتار می‌گذاریم.

و درست از همین‌جا، سؤال بعدی شکل می‌گیرد:

اگر رفتار، توضیح کامل نیست،
پشت رفتار چه می‌گذرد؟

پشت رفتار، یک کودک ایستاده است

رفتار کودک، سطح بیرونی یک فرایند پیچیده‌تر است.

برای اینکه کودکی بتواند در یک موقعیت بنشیند، گوش کند، منتظر بماند، پاسخ خود را عقب بیندازد، احساسش را مدیریت کند و کاری را تا پایان ادامه دهد، چند فرایند باید با یکدیگر هماهنگ شوند.

توجه باید درگیر شود.
اطلاعات باید در ذهن نگه داشته شود.
پاسخ‌های فوری باید تا حدی مهار شوند.
هدف باید در ذهن باقی بماند.
هیجان باید تنظیم شود.
و کودک باید بتواند رفتار خود را با شرایط تغییر دهد.

بیش فعالی از برچسب تا واقعیت
برای اینکه کودکی بتواند در یک موقعیت بنشیند، گوش کند، منتظر بماند، پاسخ خود را عقب بیندازد، احساسش را مدیریت کند و کاری را تا پایان ادامه دهد، چند فرایند باید با یکدیگر هماهنگ شوند.

این مجموعه فرایندها را در ادبیات رشد و علوم شناختی، با مفاهیمی مانند کارکردهای اجرایی و خودتنظیمی بررسی می‌کنند.

خودتنظیمی هم فقط «کنترل کردن خود» نیست. حوزه‌ای گسترده است که تنظیم توجه، رفتار، هیجان و فکر را دربرمی‌گیرد.

برای همین ممکن است دو کودک، ظاهراً یک رفتار مشابه داشته باشند اما مسئله زیرین آنها متفاوت باشد.

دو کودک هر دو از جای خود بلند می‌شوند.

یکی شاید در نگه داشتن توجه مشکل داشته باشد.

دیگری شاید آن‌قدر درگیر فعالیت یا محرک‌های محیطی شده باشد که جابه‌جایی برایش طبیعی‌تر از ماندن باشد.

یکی ممکن است در مهار پاسخ فوری مشکل داشته باشد.

دیگری ممکن است وقتی فعالیت برایش معنادار نیست، نتواند انرژی و توجه خود را در آن نگه دارد.

از بیرون، یک رفتار دیده می‌شود.

از درون، ممکن است چند داستان متفاوت در جریان باشد.

و این دقیقاً همان جایی است که نگاه ما باید تغییر کند:

رفتار، خروجی است؛ نه نقشه‌ای که تمام فرایند درونی کودک را به ما نشان دهد.

پژوهش‌های مربوط به رشد کارکردهای اجرایی نیز نشان می‌دهند که این توانایی‌ها با حوزه‌های مختلف اجتماعی و رفتاری کودک ارتباط دارند و رشد آنها با رشد مهارت‌هایی مانند تنظیم هیجان، رفتار اجتماعی و پذیرش همسالان همراه است.

پس اگر می‌خواهیم کودک را بفهمیم، باید یک قدم از رفتار عقب‌تر برویم.

اما هنوز یک سؤال باقی است:

آیا می‌توان کودک را فقط با فرایندهای زیر رفتار هم توضیح داد؟

پاسخ، باز هم نه.

هیچ کودکی فقط مجموعه‌ای از مهارت‌ها نیست

فرض کنیم بدانیم یک کودک در کنترل تکانه دشواری دارد.

آیا حالا او را شناخته‌ایم؟

نه.

چون کودک ممکن است هم‌زمان در حوزه دیگری توانمندی قابل توجهی داشته باشد.

ممکن است کنترل رفتاری‌اش هنوز در حال شکل‌گیری باشد، اما درک اجتماعی خوبی داشته باشد.

ممکن است در ماندن روی یک فعالیت آموزشی دشوار عمل کند، اما وقتی موضوعی برایش معنا پیدا می‌کند، مدت زیادی درباره آن تحقیق کند.

ممکن است سریع واکنش نشان دهد، اما بعد بتواند احساس طرف مقابل را به‌خوبی تشخیص دهد.

ممکن است در یک موقعیت نتواند منتظر بماند، اما در موقعیتی دیگر بتواند برای رسیدن به هدفی که برایش مهم است، تلاش طولانی داشته باشد.

این تناقض‌ها، خطاهای تصویر کودک نیستند.

خودِ تصویر کودک‌اند.

رشد، یک خط صاف نیست که تمام توانایی‌ها هم‌زمان و با یک سرعت جلو بروند.

کودک ممکن است در یک حوزه جلوتر باشد و در حوزه‌ای دیگر هنوز در حال ساختن ظرفیت‌های پایه باشد.

برای مثال، ممکن است فهم کودک از یک موقعیت اجتماعی بسیار جلوتر از توانایی او برای مدیریت واکنش لحظه‌ای باشد.

ممکن است کودک بداند «الان نباید این کار را بکنم»، اما هنوز نتواند در تمام موقعیت‌ها دانستن را به عمل تبدیل کند.

ممکن است توانایی استدلال او از توانایی مدیریت هیجانش جلوتر باشد.

ممکن است زبان و فهم او بسیار رشد کرده باشد، اما تحمل انتظار هنوز شکننده باشد.

این فاصله‌ها را می‌توان از دریچه ناهمگونی رشد دید: رشد حوزه‌های مختلف یک کودک الزاماً هم‌زمان و هم‌سرعت نیست.

و این نگاه، یک تفاوت مهم ایجاد می‌کند.

به جای اینکه بگوییم:

«این کودک مشکل کنترل دارد.»

می‌توانیم بپرسیم:

«کنترل او در چه شرایطی، نسبت به کدام توانایی‌های دیگر و در چه سطحی از رشد قرار دارد؟»

این سؤال، بسیار دقیق‌تر است.

شاید آنچه می‌بینیم، فقط یک رفتار نباشد؛ یک فاصله باشد

گاهی چیزی که «بیش‌فعالی» به نظر می‌رسد، زمانی جالب‌تر می‌شود که آن را در کنار سایر ویژگی‌های کودک قرار دهیم.

بیش فعالی از برچسب تا واقعیت
کودک مجموعه‌ای از برچسب‌ها نیست: بلکه الگویی از توانایی‌ها و دشواری‌های مرتبط با یکدیگر است.

کودکی را تصور کنیم که در گفت‌وگو بسیار دقیق است، جزئیات رفتار دیگران را متوجه می‌شود، پرسش‌های پیچیده می‌پرسد و در موضوعات مورد علاقه‌اش تمرکز عمیقی دارد؛ اما در موقعیت‌هایی که باید منتظر بماند، فعالیتش را کنترل کند یا از یک کار به کار دیگر برود، بی‌قرار می‌شود.

اگر فقط رفتار را ببینیم، می‌گوییم:

«بیش‌فعاله.»

اما اگر کل تصویر را ببینیم، سؤال تغییر می‌کند:

چرا بعضی ظرفیت‌های او در سطحی متفاوت از توانایی تنظیم رفتارش قرار گرفته‌اند؟

این سؤال الزاماً به یک پاسخ واحد نمی‌رسد.

و قرار نیست هر رفتار پرتحرک را با یک نظریه خاص توضیح دهیم.

ارزش این سؤال در چیز دیگری است:

ما را وادار می‌کند رابطه میان بخش‌های مختلف رشد کودک را ببینیم.

این همان نقطه‌ای است که مفهوم «پروفایل» اهمیت پیدا می‌کند.

کودک دیگر مجموعه‌ای از برچسب‌ها نیست:

باهوش، بیش‌فعال، اجتماعی، حساس، خلاق، لجباز…

بلکه الگویی از توانایی‌ها و دشواری‌های مرتبط با یکدیگر است.

و گاهی معنای یک ویژگی فقط وقتی آشکار می‌شود که بدانیم کنار چه ویژگی‌های دیگری قرار گرفته است.

کودک را باید در «الگوی خودش» دید

اگر یک کودک فقط با دشواری‌هایش توصیف شود، تصویر او ناقص است.

اگر فقط با توانمندی‌هایش توصیف شود نیز ناقص است.

واقعیت، جایی میان این دو قرار دارد.

کودک را باید هم‌زمان در چند سطح دید:

چه چیزی را می‌تواند؟

چه چیزی هنوز برایش دشوار است؟

در چه شرایطی عملکردش تغییر می‌کند؟

کدام توانایی‌ها به کمک توانایی‌های دیگر می‌آیند؟

کدام فاصله‌های رشدی باعث می‌شوند آنچه می‌داند، همیشه به آنچه انجام می‌دهد تبدیل نشود؟

این نگاه با مفهوم «خودتنظیمی» نیز هم‌راستاست؛ زیرا خودتنظیمی یک توانایی واحد و ساده نیست و ابعاد شناختی، رفتاری و هیجانی آن در تعامل با یکدیگر رشد می‌کنند.

در نتیجه، ممکن است کودک در یک موقعیت بسیار خودتنظیم باشد و در موقعیتی دیگر نه.

ممکن است با یک موضوع بتواند ساعت‌ها بماند و با موضوع دیگری نتواند پنج دقیقه دوام بیاورد.

ممکن است وقتی آرام است، راه‌حل مناسبی برای یک مسئله داشته باشد، اما هنگام برانگیختگی هیجانی نتواند همان راه‌حل را اجرا کند.

این تفاوت‌ها اتفاقاً اطلاعات ارزشمندی درباره کودک در اختیار ما می‌گذارند.

چون به ما می‌گویند:

مسئله فقط این نیست که کودک چه می‌کند؛ مهم است بدانیم چه زمانی، کجا، در برابر چه چیزی و در کنار کدام توانایی‌ها این رفتار ظاهر می‌شود.

«بیش‌فعالی» وقتی معنا پیدا می‌کند که از تنهایی بیرون بیاید

یک رفتار وقتی از زمینه خودش جدا شود، خیلی زود تبدیل به برچسب می‌شود.

اما همان رفتار وقتی در زمینه قرار می‌گیرد، تبدیل به اطلاعات می‌شود.

کودکی که دائماً از جای خود بلند می‌شود، یک داده به ما می‌دهد.

اما اگر بدانیم:

  • هنگام فعالیت‌های مورد علاقه‌اش هم همین‌طور است یا نه؛
  • در گفت‌وگو می‌تواند مدت مناسبی گوش دهد یا نه؛
  • در بازی ساختاریافته چقدر می‌تواند بماند؛
  • هنگام هیجان چه اتفاقی برای کنترل رفتارش می‌افتد؛
  • در موقعیت‌های اجتماعی چگونه عمل می‌کند؛
  • وقتی هدفی برایش مهم است، چقدر می‌تواند تلاش خود را حفظ کند؛
  • و در طول زمان چه تغییری کرده است؛

آن رفتار دیگر یک «برچسب» نیست.

به یک سرنخ تبدیل می‌شود.

این تفاوت بسیار مهم است.

برچسب، جست‌وجو را متوقف می‌کند.

اما سرنخ، جست‌وجو را آغاز می‌کند.

وقتی می‌گوییم:

«او بیش‌فعاله.»

احتمال دارد گفت‌وگو تمام شود.

اما وقتی می‌پرسیم:

«چه چیزی باعث می‌شود در این موقعیت نتواند فعالیتش را تنظیم کند؟»

تازه شناخت کودک شروع می‌شود.

بیش فعالی از برچسب تا واقعیت
«بیش‌فعال» ممکن است نامی برای یک رفتار باشد اما فهم کودک، نیازمند دیدن الگویی است که آن رفتار درون آن اتفاق می‌افتد

از کودکِ «بیش‌فعال» تا کودکی که باید فهمیده شود

شاید مهم‌ترین تغییر، تغییر در واژه‌ها نباشد؛ تغییر در نوع نگاه باشد.

کودکی که زیاد حرکت می‌کند، دیگر فقط «کودک بیش‌فعال» نیست.

او کودکی است که یک الگوی رفتاری مشخص دارد و این الگو باید در کنار سایر ابعاد رشدش فهمیده شود.

کودکی که زیاد حرف می‌زند، فقط «پرچانه» نیست.

باید دید چه زمانی حرف می‌زند، چه چیزی او را به گفتن وامی‌دارد، آیا می‌تواند گوش بدهد، آیا می‌تواند گفت‌وگو را دنبال کند و چگونه بین فکر و پاسخ فاصله ایجاد می‌کند.

کودکی که کارها را نیمه‌کاره رها می‌کند، فقط «بی‌حوصله» نیست.

باید دید شروع کردن، ادامه دادن، تغییر فعالیت، تحمل دشواری، انگیزه و تجربه موفقیت برای او چگونه به هم وصل شده‌اند.

در این نگاه، رفتار از بین نمی‌رود.

فقط جای درست خودش را پیدا می‌کند.

رفتار همچنان مهم است؛ اما دیگر تمام کودک نیست.

واقعیت، پشت برچسب پنهان نشده؛ در رابطه میان اجزای کودک است

شاید در نهایت لازم نباشد به دنبال یک «علت پنهان» برای هر کودک بگردیم.

واقعیت همیشه یک راز واحد نیست که اگر آن را کشف کنیم، همه‌چیز روشن شود.

گاهی واقعیت، الگویی است که از کنار هم قرار گرفتن چند ویژگی ساخته شده است.

سطح فعالیت کودک.

شیوه توجه او.

توانایی مهار پاسخ.

تنظیم هیجان.

انگیزه.

تجربه‌های قبلی.

توانایی‌های اجتماعی.

زبان.

تفکر.

و سرعت رشد هرکدام از این حوزه‌ها.

آنچه کودک را توضیح می‌دهد، الزاماً هیچ‌کدام از اینها به تنهایی نیست؛ رابطه میان آنهاست.

این نگاه، ما را از یک اشتباه رایج دور می‌کند:

اینکه فکر کنیم اگر یک رفتار را نام‌گذاری کردیم، آن را فهمیده‌ایم.

نام‌گذاری با فهمیدن یکی نیست.

«بیش‌فعال» ممکن است نامی برای یک رفتار باشد.

اما فهم کودک، نیازمند دیدن الگویی است که آن رفتار درون آن اتفاق می‌افتد.

از برچسب تا واقعیت

شاید فاصله میان «برچسب» و «واقعیت» فقط چند سؤال باشد.

وقتی کودک را می‌بینیم، اول بپرسیم:

من دقیقاً چه رفتاری می‌بینم؟

بعد:

این رفتار در چه موقعیت‌هایی ظاهر می‌شود؟

سپس:

برای انجام یا مهار این رفتار، چه فرایندهایی درگیرند؟

بعد:

کودک در کنار این دشواری، چه توانایی‌هایی دارد؟

و در نهایت:

رابطه میان این توانایی‌ها و دشواری‌ها چه تصویری از مسیر رشد او می‌سازد؟

این پنج سؤال، تشخیص نیستند.

آزمون هم نیستند.

قرار نیست جای ارزیابی تخصصی را بگیرند.

آنها فقط یک شیوه نگاه کردن‌اند؛ شیوه‌ای که کمک می‌کند قبل از اینکه کودک را با یک واژه خلاصه کنیم، کودک را ببینیم.

پایان؛ شاید «بیش‌فعالی» پایان یک جمله نباشد

یک کودک ممکن است زیاد حرکت کند.

این واقعیت است.

ممکن است زیاد حرف بزند.

این هم واقعیت است.

ممکن است در ماندن، انتظار کشیدن یا کنترل واکنش خود دشواری داشته باشد.

اینها نیز واقعیت‌اند.

اما هیچ‌کدام به‌تنهایی تمام واقعیت کودک نیستند.

کودک، رفتار خود نیست.

کودک، حتی مجموعه‌ای از مهارت‌هایش هم نیست.

کودک یک الگوی در حال رشد است؛ الگویی که در آن بعضی توانایی‌ها زودتر شکل می‌گیرند، بعضی دیرتر، بعضی در یک موقعیت بهتر عمل می‌کنند و بعضی هنوز به حمایت و تجربه بیشتری نیاز دارند.

شاید بنابراین مهم‌ترین تغییر، این باشد که جمله

«این بچه بیش‌فعاله»

را پایان مشاهده ندانیم.

آن را آغاز مشاهده بدانیم.

آغاز پرسیدن.

آغاز دقیق‌تر دیدن.

آغاز کنار هم گذاشتن توانایی‌ها و دشواری‌ها.

آغاز فهمیدن اینکه یک رفتار از چه زمینه‌ای بیرون می‌آید و در کنار چه ویژگی‌هایی معنا پیدا می‌کند.

چون فاصله میان برچسب و واقعیت، فاصله میان دیدن رفتار و دیدن کودک است.

و شاید کودک زمانی واقعاً دیده می‌شود که دیگر از خود نپرسیم:

این بچه چه مشکلی دارد؟

بلکه بپرسیم:

این کودک چگونه رشد می‌کند؟

همین تغییر سؤال، می‌تواند آغاز یک تصویر کاملاً متفاوت باشد.

 

زمان تقریبی مطالعه: 9 دقیقه
دسترسی سریع